« November 2006 | صفحه اصلي | January 2007 »
December 29, 2006
بازی شب یلدا
1-در 8-7 سالگی ام با ترکیب ارد و شیر و تخم مرغ وشکر و گلاب شیرینی درست می کردم که اغلب یا می سوخت یا وسطش درست نمی شد. بعضی وقت ها هم حین شیرینی پزی، رو به دیوار می گفتم:سلام بینندگان عزیز!(از تصویر زندگی یاد گرفته بودم.)
2-اهنگ تبلیغ "تولی پرس" رو خیلی خیلی دوست داشتم و چند بار می خواستم که ضبطش کنم اما نشد.
3-راویان شیرین سخن می گن که در حدود 6 سالگی پوست پیاز رو می کندم و یه گاز می زدم و می نداختم دور.
4-اولین جوک ام رو در 4 سالگی گفته ام:به یکی می گن برو اب بیار؛وقتی می اره ،میگن:از حموم اوردی؟
5-در دوران طفولیت از بوی سیرابی پاک نکرده شدیدا لذت می بردم!
6-دکمه های ماشین حساب داش فری رو با دندونام می کندم و می نداختم دور.
****
یه چیزی:می دونم خیلی خیلی زوده اما،هستی ،پانیذhttp://9and1.blogfa.com،عاطفه، دلارام و ارزو! رو به این بازی دعوت می کنم.
Posted by Dedab at 2:43 PM | Comments (0)
چقدر زود ترم اول تموم شد!کاش ترم دوم هم به همین زودی تموم بشه.
امتحانام از شنبه شروع می شن .امسال نمی گم که در این دوران کمتر می نویسم چون سال پیش کمتر ننوشتم که هیچ،بیشتر هم نوشتم.
دلم روز های امتحا ن ترم دوم سال اول راهنمایی که با پای گچ گرفته ،با بچه ها از پله ها می پریدم و تا نماز خونه می رفتیم و چقدر می خندیدیم رو می خواد.
دلم روزی از سال پیش رو می خواد که امتحان دینی داشتیم و تو سرویس دعا می کردیم که به مدرسه نرسیم.
اون روزها قدر خیلی چیز ها رو ندونستم!
Posted by Dedab at 12:41 PM
December 19, 2006
حکایت جالبی ست که فراموش شدگان،هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.
Posted by Dedab at 8:55 PM
December 17, 2006
زنده ام
((....گویند در مجلس پا تختی ای ،طبق معمول صاحب مجلس داشت مهمون های عزیز رو دعوت می کرد بیان وسط (برقصند!)که یکی از مهمان های گرامی -که نمی خواسته برقصه-دست به دامن دو بلندگوی روی هم چیده شده ی کنار خود شده؛ در همین حالت هی از صاحب مجلس اصرار،از مهمون عزیز انکار....ناگهان،
مهمون عزیز که با سر خوردند زمین،هیچ!دو بلند گو را هم از روی میز انداختند پایین!...))
*چهارشنبه وجمعه و شنبه همش درگیر !!!حنابندون و عروسی و پاتختی پسر دایی مامانم بودم!!(انقدر عروسی نمیریم،عروسی که میشه هول می شم.)
عروسی خوبی بود!
پاتختی اش هم خیلی خوب بود؛ مرتب بقیه سوتی می دادن و ما(من+مرغ دریا+دونفر دیگه)شکار می کردیم و می خندیدیم.
تمام.
یه چیزی:این حکایت بالایی مربوط به پا تختی دیروزه.
Posted by Dedab at 10:24 PM | Comments (0)
December 13, 2006
دوست من
ای دوست من ،من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنی ست که به تن دارم-پیراهنی زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
ان"من"که در من است ،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند؛ناشناس و در نیافتی.
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری-زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کار های من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی :باد به مشرق می وزد،من می گویم:اری به مشرق می وزد؛زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست ،بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم در دریا تنها باشم.
هنگامی که تو به امان خودت فرا می شوی،من به دوزخ خودم فرو میروم-حتی در ان هنگام تو از ان سوی مغاک بی گذر مرا اواز می دهی((همراه من،رفیق من))و من در پاسخ تو اواز می دهم((رفیق من،همراه من))-زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می ازارد.ومن دوزخم را بیش از ان دوست دارم که بخواهم تو به انجا بیایی.می خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.
ولی در دل خودم می خندم .گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.می خواهم تنها بخندم.
دوست من،تو خوب و هوشیار و دانا هستی؛یا نه،تو عین کمالی-و من هم با تو از روی هوشیاری و نادانی سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام .ولی دیوانگی ام را می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من،تو دوست من نیستی،ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟راه من،راه تو نیست.گرچه با هم راه می رویم،دست در دست.
Posted by Dedab at 8:59 PM
December 9, 2006
دوباره با هم
بالاخره روزی که قرار بود همدیگرو ببینیم ،رسید.
(در این یک هفته، کل مدرسه می دونستن که من قراره پنجشنبه دوستام رو ببینم!)
ووووووووووو :درست از زمانی که از مدرسه اومدم تا موقعی که رسیدم به محل قرار!تلفن دستم بود و از یه ور دیگه، جواب اس ام اس های هستی و یه نفر دیگه که نمی دونم کی بود ولی جا و ساعت قرار رو می پرسید،می دادم!
خلاصه طبق غیر معمول یا شاید هم معمول ،بنده اولین نفری بودم که رسیدم به جایی که باید می رسیدیم.(شاید هم نبودم!)
کم کم محیا و فرزانه و یاسمین و هستی وعاطفه و مهدیه وپانیذ اومدن و ماچ و بوسه و...
چند بار از پله ها بالا پایین رفتیم و نهایتا یه جا نشستیم و سه لیوان اب پرتقال رو 7 نفری خوردیم!
عاطفه و مهدیه و محیا خیلی زود از ما جدا شدن و رفتن و بقیه موندیم ؛ و ما هم نی هامون رو کردیم توی اب پرتقال باقی مونده و همه با هم هسته های اب پرتقال رو کشیدیم بالا!(فقط یک چهارم لیوان ،اب پرتقال بود و بقیه اش یخ و هسته بود!)
القصه با بچه ها رفتیم سرزمین عجایب و اونجا هم بازی و هر کدوم با یه شیطونک به عنوان یادگاری اومدیم بیرون.
کلا روز خیلی خیلی خوبی بود ولی اخرش یاسمین جوووون گم شد!:
عزیز دل انگیز !1 ساعت ایستاده بوده جلوی تیراژه که ماشین بیاد و هر چی بابای هستی گفته بیا ببرمت،نرفته .اخر سر هم با کلی ترس و لرز!!!! سوار یه ماشین شده و برگشته.(من جرئت ندارم ساعت 8 به بعد سوار ماشین بشم،نمی دونم یاسمین چه دلی داره!)
خلاصه که پنجشنبه ای که منتظرش بودم ،اومد و تموم شد و از بچه ها ،کسانی رو که ندیده بودم ،روز جمعه دیدم!
یه چیزی1:به نظر من هیچ کسی تغییر انچنانی نکرده بود ،به جز عاطفه که بعد از3 سال موهاشو بلند کرده و بسته بود!
یه چیزی2:هنوزم که هنوزه ،هممون معتقدیم که هیچ کدوم از دوستان جدید نمی تونن جای دوستای قدیمی رو بگیرن و هیچکدوم از ماها نمی تونیم همونی باشیم که تو عترت بودیم.
یه چیزی3:راستی ی ی ی ی ی ی:هنوز گروه تخم مرغ پا برجاست و قراره که همه یه وبلاگ گروهی راه بندازیم!
Posted by Dedab at 10:49 PM | Comments (2)
December 6, 2006
ادم بعضی وقتها ممکنه تو زندگی در حسرت بعضی چیز ها بمونه و تا اخر عمر زجر بکشه.
اما اگر ادم خوش شانس باشه،یه عامل باعث میشه که در حسرت نمونه و به چیزی که می خواد برسه،پس باید قدر اون عامل رو دونست.
یه چیزی: معنی این جمله ها رو کسی به جز خودم و یه دوست عزیز،کسی دیگه نمی فهمه!
Posted by Dedab at 10:00 PM
فردا یه ساعتی یه جایی،قراره با چند تا از دوست های عترتی ایم جمع بشیم و این برای من خیلی مهمه و من خوشحالم!
خدا کنه همه چیز همونجوری که خوبه پیش بره و همه بیان!
Posted by Dedab at 9:52 PM

