« June 2006 | صفحه اصلي | August 2006 »
July 22, 2006
لینکدونی
(با اجازه)به بعضی دوستان که روز و روز گاری به وبلاگم سر زده بودن و شاید به مناسبت تولد ،دلتنگی و ... کامنتی هم گذاشته بودن،لینک دادم.(البته اگه اشکالی نداره،اما اگر اشکال داره لطف کنید یا کامنت بذارید یا ایمیل و تلفن! و ... که از لینکدونی حذف کنم.)
با تشکر!
Posted by farimah at 6:55 PM | Comments (9)
July 18, 2006
دایره المعارف
به قول مرغ دریا و مسافر مجبور نیستی این پست رو تا اخرش بخونی.اما اگر فکر می کنی خانواده ی ما و روابط و این دوستایی که ازشون می نویسم گنگه ،بخونی خوبه.
دایره المعارف خانوادگی:
ما سه تا بچه ایم به ترتیب:فریور،فرنوش،فریماه.
مامان فی فی مامان ماست و بابایی هم بابا مون!
فریور و فرنوش پر زدن.(معمولا مرغا پر می زنن.)و من موندم!
پپری میشه عروس خانواده ی ما .یعنی من و فرنوش میشیم خواهر شوهر هاش (:
نحیف خان میشه داماد خانواده ی ما.یعنی من میشم خواهر زنش و فریور هم ....(:
پی نوشت:همه ی این جمع وبلاگ نویس هستند به جز فریور.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
دایره المعارف دوستان:
(فرزانه،مهسا،عاطفه-م،هستی،عاطفه-س،مهدیه،فرحناز،یاسمین)که فابریک ترین دوستام هستند و 2 سال فیکس با هم بودیم ولی سال سوم از هم جدا شدیم.
کسانی هم که امسال باهاشون دوست شدم:ارزو!+فرناز+....(یادم نیست!)
دو تا (شاید هم بیشتر)دوست کوچکتر از خودم دارم :ملیکا،گلفام.
پی نوشت1:گروه اول که 8 نفرن +خودم یه گروهی رو در سال اول تشکیل دادیم که اسمش تخم مرغه و تا امروز هم پا برجاست.
پی نوشت 2:نوشتن ارزو!بدون(!)عوارض جبران ناپذیری دارد.
پی نوشت3:فرناز=زامبل قزوینی!
پی نوشت 4:اینا اسم هایی هستن که بیشتر تو پست هام ازشون می گم.اگر اسم کسی جا مونده ببخشه.
Posted by farimah at 3:20 PM | Comments (3)
July 15, 2006
این چند روزه
چند روز پیش با فرنوش رفتیم مدرسه.برای ثبت نام.دبیرستان.
اوووووووووووووووووو چه زود گذشت!مگه دیروز نبود که رفتیم عترت ثبت نام؟!
مدیر مدرسه یه چیزایی از دیدار اول یادش بود.گفت:گشتید و دوباره اومدید؟
مدارک رودادیم.به جای 6 تا عکس 4تا برده بودیم.اصل شناسنامه و کپی کارنامه ترم دو و کارت واکسن و پرونده هم نبرده بودیم.دو تایی به هم خندیدیم و گفتم:پس چی اوردیم؟
به در و دیوار مدرسه ی جدیدم نگاه کردم.به بوفه.به حیاطش که افتاب مستقیم بهش می تابید.مدرسه قبلیمون(اخ چقدر دلم گرفت)حداقل جلو دستشوییش سایه بود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
باید برگه ای رو برای مهر می بردم مدرسه قبلیم.
سر مرزداران که رسید به راننده گفتم:اینجا برید سمت راست.
_خانم اینجا که مرزدارانه.اشرفی اصفهانی نیست.
من:نه.اخرش می شه همین اشرفی.(من هر دفعه که از سرویس جا می موندم یا با اژانس می رفتم مدرسه کلی باید توضیح می دادم که نه.اینجا مرزداران نیست.)
جلو در مدرسه.چادر سرم می کنم که این دم اخری حالمو نگیرن.
طبقه دوم،اتاق لولو:مدیر عزیز،معاون مهربان،خانم دفتر دار،خانم امینی.
من:سلام!میشه بیام تو؟!
معاون مهربان:سلام!حالت خوبه؟بفرمایید.
من:سلام خانم طاهر نژاد(لولو).ببخشید این برگه رو اوردم برای امضا.
مهر رو از صندوقش در میاره.در همین حال معاون مهربان با کسی در مورد اردوی پلور صحبت می کنه و خانم امینی و خانم دفتر دار در مورد زیدان بحث می کنن که چرا زیدان فلان کرده و بازیکن ایتالیایی بهش چی گفته؟!
گریه ام گرفته.هی چادر رو می کشم جلو و خودم رو کنترل می کنم که جلوی اینا گریه م نگیره.
جاهای خالی برگه رو پر می کنه و مهر می زنه.باورت می شه تا الان خطش رو ندیده بودم؟
_خب.کجا نوشتی؟
من:ریحانه.
لبش رو جمع می کنه .حس می کنم الانه که بزنه تو دهنم.
_موفق باشی.
من:ممنون.خداحافط.
سر کوچه بغضم ترکید.(لعنت بر...)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیروز رفته بودم ختم.قرار نبود با یه مانتویی که چاکش جر خورده بود و پایینش اشتباها پاره شده بود و روش هم یه مقدار اب گیلاس ریخته بود برم،ولی رفتم.(یه کوله دست بود که یا می گرفتمش رو قسمت های جر خورده یا می گرفتم جلوی لک های گیلاس.)
ختم یه بابا،یه عمو ،یه دایی،یه پدر زن و....بود.
دختر سر خاک همش جیغ می زنه و می گه:بابا.بابای جونم.بابایی کجا رفتی؟بابا چرا انقدر زود رفتی؟... دختر رو می برن.خانم ها رو از اونجا دور می کنن و حالا نوبت اقایونه.
یه مرد مسن میاد .سرش و می زاره رو خاک و هی میگه:داداش.
پسر،می افته.می خوابه رو خاک.هیچ چیز نمی گه.صدای گریه ش هم مفهوم نیست.شاید داره حرف هایی رو که به بابا نگفته می گه.
دختر خیره شده به پسر.چند روز دیگه عروسی خواهر بود.
فکر می کنی خواهر چه حسی داره؟جشن عروسی بدون باباش؟
تو یه لحظه که بابام و می بینم چشماش قرمزه و همش اصرار می کنه که بریم.شاید دلش برای باباش تنگ شده.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیروز رفتیم سر خاک پدربزرگ و مادر بزرگم.فردا روزه مادره.نمی دونم چرا فکر کردم که دل مامانم هم برای مامان و باباش تنگ شده و شاید دوست داره برای مامانش کادو بخره اما...
خدا دو تا مادر بزرگ ها م +دو تا پدر بزرگ هام و عزیزانی که تو از دست دادی رو بیامرزه.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: فرنوش و مرغ دریا ؛دیروز جاتون خالی بود.
Posted by farimah at 4:48 PM | Comments (5)
July 9, 2006
دو دوست
امروز من و فرزانه رفتیم مدرسه!(دوستان گل شیعه ی عترتی؛ لطفا فحش ندید!)
یه بنده خدایی چند روز پیش زنگ زد که من دارم می رم مکه، یکشنبه من از ساعت 1-8 می رم مدرسه بیاید ببینمتون.ما دو تا هم که پا یه ی همه جا گفتیم باشه!
ساعت 9 و نیم فرزانه زنگ زد و چون من داشتم اسپیک انگلیش می کردم ،جواب ندادم تا ساعت 10 که خودم می خواستم بهش زنگ بزنم که دیدم قند و شکر دستمه و نمی تونم.( همه اینا رو گفتم که بگم:کوپن 949 قندو شکر اعلام شده!)
حالا رسیدیم خونه ،فرزانه زنگ زده که عاطفه داره میره،بیا من تا ساعت 1 چی کار کنم؟
چون یه برگه ای رو هم برای مهرو امضا باید می بردم،رفتم.(بماند خانم عاطفه خانم رفته بودن.)
اون زمان ها ،ما اولا وقتی دوم/سومی ها رو می دیدیم ،زبونمون بند می اومد ولی یه سلام می دادیم.(_ننه نسل ادمای با ادب، داره منقرض می شه.)
همون ابتدا استقبال گرمی ازمون شد!بازم به دبیر محترم زبان(همون که به طور غیر مستقیم به باباش فحش داده بودیم.) که حد اقل از جاش بلند شد و یه دست داد.
بعد از 5 دقیقه گفتیم :بده!بچه ها هی میرن میان باید سلام کنن!فکشون خسته میشه!و زحمت رو کم کردیم.(تازه خوبه اول/دومی ها از سومی ها خوششون میاد و حساب می برن!)
تا حالا شده تو کوچه ی خونه ی یکی از دوستات باشی و کلی به خودت فحش بدی که چرا تا اون موقع پلاکشون رو نپرسیدی و وقتی خواستی بهش زنگ بزنی ،یادت نیاد که 4 اول بود یا 5؟!(احتمالا پیش نیومده!) ما هر دو شماره رو گرفتیم و یادمون افتاد که اوووووووووووووو ما اینجا 7-6 دوست داریم.
زنگ زدیم که به یه دوست دیگه که اونم خواب بود!و رفتیم خونه ی اوشون.(تو راه انگور از اون کیلیویی 2500 تومنی ها گرفتیم که دست خالی نرفته باشیم!)
اون(منظورم گلابی و افتابه و ...نیست.منظورم یه دوست دیگه ست)بدبخت رو هم از خواب بیدار کردیم و یه سلام +یه کم به برچسب"تخلیه چاه لوله باز کنی فقط این محل "که روی دیوارشون زده بودن خندیدیم و برگشتیم.(راستی،به خاطراینکه فکر کردیم ممکنه بهمون بخندن انگور رو ندادیم .)
در راه برگشت گفتم فرزانه به یکی دیگه هم زنگ بزنیم،شاید بودن!و فرزانه گفت: حالا یکی ما رو می بینه میگه اینا کوچه بالایی مدرسه چی کار می کنن و چقدر بیکارن!
رفتیم یه اژانس گرفتیم و از اقای راننده هم خواستیم که ما رو که یکیمون شرق بود و یکی دیگه هم غرب ،با هم ببره.
تو راه فرزانه گفت که چرا ما دو تا فقط بودیم؟و منم گفتم: چون بیکار تر از ما پیدا نکرده!
نخود نخود هرکی رفت خانه ی خود.
در پایان :تشکر ویژه از فرزانه به خاطر اینکه کرایه ی من رو حساب کرد،چون من همه پولم رو برای انگور ها داده بودم!
Posted by farimah at 3:01 PM | Comments (4)
July 5, 2006
خاطره اردو
ساعت 6 و نیم از خواب بیدار شدم و دویدم تو حموم.بعد از حموم دویدم تو اشپز خونه.چایی و غذام رو اماده کردم.نگاه کردم به ساعت :7:25 دقیقه.(ساعت 7 و نیم با بچه ها تو مدرسه قرار دارم و ساعت 8 هم قراره که حرکت کنیم.)تا یه ربع به هشت تو خونه بودم.تازه بعد از اینکه لطف کردم و راه افتادم،مامان زنگ زد که رضایت نامه نبردی.
بالاخره رسیدم.4 تا دوست جلو در ورودی ایستاده بودن.یکیشون ،یکی از هم سرویسی های گلمه!یکیشون گلفام و بقیه.
پیدا کردن دوستام از لای جمعیت اول و دومی ها کار زیاد سختی نبود،چون درست رو به روی در نشسته بودن.چون از لای یه در نیم متری که باز بود رد نمی شدم و تقریبا داشتم می دویدم،به در بغلیش هم خوردم و عاطفه و ارزو ! و مهدیه رو بغل کردم.چه حس خوبی !با اینکه 7-8 روز قبل دیده بودمشون ولی خیلی دلم براشون تنگ شده بود.این وسطا یه جقله میاد و میگه:وا!این سوم ها چه کارایی میکنن؟
به فرزانه زنگ زدم.کجایی؟_نزدیک فلکه.
خانم عربانی(مسئول تربیتی )اومد و گفت که :شما چرا دیروز زنگ نزدید؟جا نباشه چی؟حالا بشینید تا اگه جا بود ببریمتون!
به ذهنمون خطور کرد که اگه جا نبود،بریم سینما!ارزو!یه جایی رو تو کارون پیشنهاد کرد و نهایتا رسیدیم به سینما افریقا و قدس و ... پیشنهاد شد که بعد از سینما بریم یه جا هم غذا بخوریم.
دو باره زنگ زدم به فرزانه.کجایی؟_تو فلکه.تصادف کردیم!
رفتیم تو اتاق خانم عربانی :خانم اگه جا نبود اشکال نداره ها!ما برمی گردیم!
صد سال بعد فرزانه اومد و گفت که بعد از تصادف سوار اتوبوس شده و اومده.
سوار اتوبوس شدیم.شکر خدا جایی برای نشستن نبود!نهایتا دوستان دومی لطف کردن و یه کم جمع تر نشستن تا ما هم بشینیم.
تو اتوبوس فهمیدیم که چه سومی هایی داره این مدرسه امسال!یکی لباسشو اورده بود به بقیه نشون می داد،یکی دیگه با اینکه مقنعه ش خیلی جلو بود می گفت:بچه ها چادرمو بدید اقای راننده منو دید!
1ساعت و نیم بعد رسیدیم:اردوگاه حضرت فاطمه زهرا(س).
به قول عاطفه:حیف این اسم که برای این بیابون گذاشتن.
درخت زیاد داشت .ابسرد کن هم زیاد داشت ولی درخت های خشک و اب های بدبو و بد مزه.
با همه اینا به ما خوش گذشت.مهدیه یه جوک رو 1001 بار تعریف کرد.به یکی از بچه ها زنگ زدیم .اب بازی کردیم و...
حدود 6 و نیم بعد از ظهر هم برگشتیم و 20 دقیقه به 8 تو مدرسه بودیم.
تو راه روی مدرسه 7-8 کاغذ چسبونده اند که برای ثبت نام به طبقه ی بالا مراجعه کنید.فرزانه هی فحش می داد و می کفت که اینا رو بکنید!بچه ها رو بد بخت نکنید!که ارزو!با یک ضربه ی فنی بهش فهموند که خانم زرگر (هنر)پشتمونه.خ زرگر هم با یک لبخند ملیح از کنار ما گذشت.دیشب ما حدود 3-4 دفعه به طرق مختلف سوتی دادیم که همه توسط خانم زرگر رویت شد!و در نهایت وقتی که ما گفتیم امروز چقدر ضایع شدیم،گفت:بله!خیلی هم بد ضایع شدید!
اخرش هم نرفتیم سینما و برگشتیم خونه!
Posted by farimah at 12:37 PM | Comments (3)
کارنامه،علی کوچولو،عدس،اردو
چی شد که من ننوشتم؟
اون هفته ها اتفاقات بد زیادی افتاد که اگر برات پیش اومده باشه ،می دونی که دیگه حوصله ی نوشتن نداری و هی دلت می خواد غر بزنی.
ولی از 29 خرداد تا الان چه اتفاقاتی افتاده؟
یادم نیست چندم ولی یه روز رفتم کارنامه گرفتم !معدلم شده 83/19 و انضباط هم 20! انقدر ذوق کردم!چون حدسیاتم در حدوده 60/19 اینطورا بود.
گچ پای مامان رو باز کردن و تا همین الان که حدوده 1 هفته می گذره ،هنوز هم ورم داره و میگه که تازه دردش شروع شده.جا داره بگم که یکبار هم با فاصله ی 1 متری از من با عصا خورد زمین و چون داش فری و فونوش تهدید های جدی کردن و خود مامان هم کمی ترسیده،دیگه دست به عصا نمی زنه.
خدا رو شکر!به سلامتی داش فری و پپری خونه دار شدن!مبارکشون باشه!
برامون یه مستاجر جدید اومده که یه پسر 3 ساله دارن.علی کوچولو(پسر همسایه)هی از اینور اتاق میره اونور هی میاد اینور و روزانه به طور متوسط 2بار کیک خود را بر روی فرشی که تازه از قالیشویی گرفته اند می ریزه!!طی تحقیقات به دست امده توسط پدر عزیز،علی کوچولو به چوب و نجاری و باغچه اب دادن علاقه داره!(خدا بهش رحم کنه!چون پدر عزیز هر جمعه بساط نجاری در حیاط بر پا می کنند و این علی کوچولو احتمالا تا 3-4 سال اینده خودش می تونه چوب اره کنه و میخ بکوبه و خلاصه با ساخت انواع و اقسام کمد،صندوقچه،صندلی و...کمک خرج پدر و مادر خود باشد!
برای دبیرستان دو جا امتحان دادم ولی اینکه کدوم رو برم معلوم نیست ولی به امید خدا و مشورت هایی که با دوستان صورت گرفته،چون این مدرسه ی راهنماییمون خیلی خیلی خیلی خوب بوده و هست!احتمالا دبیرستان رو هم همونجا می ریم؛مخصوصا که یکی از دوستان خواب دیده که همین اتفاق پیش می افته!
امروز من+فرزانه+عاطفه_م+مهدیه+ارزو! به همراه بروبچه های مدرسه رفتیم اردو.یکی نیست بگه:" شما که حالتون از این مدرسه و کادر و تا حدودی از بچه هاش بهم می خورد و می گفتید : ما اگه بریم دیگه برنمی گردیم و تو(اشاره به من (فریماه))می گفتی اگه جورابت یا ساعتت که به جونت بسته ست هم اینجا بیفته نمی ای برداریش و ..."حالا چی شده که بلند شدید اومدید اردو؟؟؟!!!
جواب:جواب دهن پر کنی نداریم ولی برای با هم بودن!
در اخر هم فهمیدیم که ما 5 تا مثل 5 عدس خودمونو سبک کردیم و رفتیم!
چون خوابم می اد خاطرات اردو رو فردا می نویسم،شب بخیر!
Posted by farimah at 12:23 AM | Comments (2)

