« دوباره با هم | صفحه اصلي | زنده ام »
دوست من
ای دوست من ،من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنی ست که به تن دارم-پیراهنی زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
ان"من"که در من است ،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند؛ناشناس و در نیافتی.
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری-زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کار های من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی :باد به مشرق می وزد،من می گویم:اری به مشرق می وزد؛زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست ،بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم در دریا تنها باشم.
هنگامی که تو به امان خودت فرا می شوی،من به دوزخ خودم فرو میروم-حتی در ان هنگام تو از ان سوی مغاک بی گذر مرا اواز می دهی((همراه من،رفیق من))و من در پاسخ تو اواز می دهم((رفیق من،همراه من))-زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می ازارد.ومن دوزخم را بیش از ان دوست دارم که بخواهم تو به انجا بیایی.می خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.
ولی در دل خودم می خندم .گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.می خواهم تنها بخندم.
دوست من،تو خوب و هوشیار و دانا هستی؛یا نه،تو عین کمالی-و من هم با تو از روی هوشیاری و نادانی سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام .ولی دیوانگی ام را می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من،تو دوست من نیستی،ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟راه من،راه تو نیست.گرچه با هم راه می رویم،دست در دست.
Posted by Dedab at December 13, 2006 8:59 PM

