« عترت!اخیلی دلم گرفت اگه تونستم | صفحه اصلي | یه روز بی اتفاق خاص(البته تا ظهر) »
قاطی
اخ که چقدر افطاری دادن وبرای افطاری رفتن خونه کسی تو ماه رمضون رو دوست دارم!
اینکه با خاله ها و دایی هام و بطور کلی با فامیل تو یه جا چه خونه ی یکی ،چه خونه ی سابق پدر بزرگم و هر جا جمع شیم رو خیلی د وست دارم.
درسته که اخر شب میزبان واقعا خسته میشه،(بقیه رو نمی دونم )ولی خستگی من با اذیت کردن دختر داییم(معروف به IQ)از تنم در می اد!
*امروز رفتیم نمایشگاه قران.تا حالا نرفته بودم ولی بچه هایی که رفته بودن می گفتن:امسال نسبت به سال قبل خلوت تره.
نهایتا یه قران و دو تا ساندویچ و دو بسته نون خرمایی خریدم!(اشتباه نکن!رفته بودیم نمایشگاه قران!)
قسمت اخر و البته بد ترین قسمتش جایی بود که با یه تعارف الکی مجبور شدم 4 تا کوچه پایین تر از خونمون از اژانس پیاده شم و کوله ی سنگینم رو بکشم.(یادتون باشه :هیچ وقت به خاطر هیچ دوستی ،با کوله ای سنگین از ماشین پیاده نشین،فوق فوقش دو تا "خدا خفت کنه"می خورید و راه بقیه رو دور تر می کنید.)
Posted by hanifm at October 16, 2006 9:39 PM

