پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« فکر می کنم فردا... | صفحه اصلي | هر روز بهتر از دیروز؟؟؟؟؟_شاید نه. »

امروز...

ساعت 6و ربع از خواب بیدار شدم.برعکس همیشه صبح نرفتم حموم.(اگر این روند ادامه پیدا کنه،هیچ وقت از سرویس جا نمی مونم.)
صبحانه ی تقریبا مفصلی خوردم و ریزه میزه ها رو هم جمع کردم.
چیزایی رو که بسته به جونم هستن رو از کیفم در اوردم و با یه لبخند گریه دار به نخ های اویزون شده به کیف اون کیف رو کنار گذاشتم و همه چیز رو به کیفم جدیدم انتقال دادم.
تو دوره ی کچلی ایم!، ته دفتر خاطراتم یه لیستی برای اول مهر پارسال نوشته بودم.او نا رو هم نگاه کردم:هد بند ببندم که کچلی ایم معلوم نشه! –اینه-گلدون-شونه -......
راستی سال پیش این موقع ،تو مدرسه تمام حواسم به این بود که کسی مقنعه ام رو نکشه و نخواد هد بندم رو بگیره و چون فقط مهسا و فرزانه قضیه رو می دونستن،بهشون گفته بودم که حواسشون باشه تا روزی که تو دستشویی مقنعه ام رو برداشتم و از خاطرات کچلی ام برای تخم مرغی ها گفتم!!!
برگردم به امسال،ساعت 7 کیف به دوش رفتم .
پرده رو کنار زدم و وارد شدم.یکی از دوستام رو پیدا کردم و پیش هم نشستیم.
یکی از دوستای کلاس زبانم رو دیدم!فکر هر کسی رو می کردم به جز این دوست!و بعد از اون هم دختر عموی دختر دوست مامانم رو دیدم!که گفت:ا،این!
القصه،مدیر محترم یه کم شوخی کرد و کلاس بندی و نهایتا شدیم یه کلاس اول 18 نفره.
حدود 8 نفر از بچه های کلاسمون تو یه گروه بودن و بقیه هم:
یکی خواب بود و یه وقت هایی تو خواب هم می گفت:خدایی مدرسه دولتی یه چیزه دیگس!
دو تا جلویی های من هم همش از ایران موزیک و کامران و هومن و باربد و غزل و ....می گفتن.و بغل دستی من هم بنده خدا ساکت و اروم مثل خودم!به حرف هاشون گوش می کرد.
پشت سری هم که زده بود رو دست هرچی شیرین عسل؛میخواست بشینه هم می گفت:خانم اجازه می دید بشینم؟!
بغلدستیش هم ساکت و اروم و حوصله سر بر.
همه دبیر های جدید هم بعد از معرفی خودشون و بحث درباره ی روش کارشون یه درس کوچوولو دادن.
ساعت 1 و 20 دقیقه هم برای تنظیم سرویس ها بیرون رفتیم و یه شاخه گل و بروشور هم دادن دستمون و بالاخره ساعت یه ربع به سه سوار سرویس شدیم.
یه روز گذشت.هنوز جو سنگینه.به نظرم بعد از بهمن و اسفند تازه جو خوب میشه که اونم ماهای پایانیه.
یه عالمه حرف دارم.تا درسا زیاد نشده مینویسم.

Posted by hanifm at September 23, 2006 10:19 PM