پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« حال گرفته | صفحه اصلي | فکر می کنم فردا... »

روز اشناییه.روز اردوی معارفه.
اماده شده ام و دارم می رم به خونه ی جدید.راهی که می رم با راه های قبلی فرق می کنه و دیگه خبری از مرزداران و حکیم و خیابان ناهید و بن بست گلها و مدرسه عترت نیست.راهم شده کاشانی و بلوار فردوس و خیابان شقایق و کوچه ی بیست و یکم دوم(چون این محل دو تا کوچه ی بیست و یکم داره!)و نهایتا مدرسه ی ریحانه .
داخل می شم.اووووووووه بچه های جدید.ولی خیلی کم ن.دست به سینه می ایستم.کم کم رو به یه صندلی میبرم.صندلی لقه!یه جورایی به جلو می افتم.پناه می برم به صندلی روبه رویی که یکی نشسته روش.
حضور غیاب تموم می شه و مدیر پرورشی در ادامه ی همه نکات می گه که به خاطر حرف من جا رو عوض کرده اند و می خوان ببرن ببرن یه باغی تو سوهانک.
دوست بغلی که تازه می خواد بره اول راهنمایی می خواد که با هم بریم و طول اردو با هم باشیم.اما من بهش پیشنهاد می دم که پیشه یه اولی بشینه که هم اون یه دوست پیدا کنه و هم من وقتم رو بیهوده تلف نکرده باشم.
باغ پردیس،سوهانک.خدا یه چیز خوب بهم بده !که اون روز دهنم باز شد و گفتم که اردوگاهه فاطمه زهرا جای زیا خوبی نیست.(چه عجب یکی حرف منو قبول کرد.)
جایی خیلی سرسبز که به قول یکی از بچه ها رود ارس از کنارش رد شده! و امکاناتش هم زیاد بد نیست.
تو راه رسیدن به الاچیق ها2-3 دوست پیدا می کنم .
کادر مدرسه با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داره.خدا رو شکر!
بعد ازبازی و بحث و خوردن نوبته ناهاره.کباب تو یه سفره خونه تو همون باغ و دیدن باغ وحش!و چیپس و پفک دادن به میمون ها و قو ها! وقتمون رو تموم می کنه و باید برگردیم.
توراه برگشت بغل دستی ام که دیگه تقریبا با هم دوست شدیم می پرسه که چرا من نرفته ام به مدرسه ای که دوستام رفتن و برعکس؟همون جوری که دارم فکر می کنم و ببهش نگاه می کنم خودش می گه خوب منم نرفتم به مدرسه ای که دوستام رفتن و اونا هم نیومدن!
منتظر خونه ام .
برد مدرسه نشون می ده که توچال و مشهد هم خواهیم رفت.(طبق برنامه پارسال!)
ماشین جلو در بوق می زنه.20 دقیقه بعد من رو زمین اشپز خونه نشسته ام.
یه چیزی1:ممکنه یه غلط هایی تو این پست باشه که دلیلش هم اینه که چشمم درد می کرد واصلا نتونستم به مانیتور نگاه کنم.
یه چیزی2:شاید بعضی چیز ها یی که نوشتم برای توی خواننده جالب نباشه .می تونی نخونی.

یه چیز بی ربط به همه:بیتا جان!اگه لازم باشه منت دوستی که باهام قهر است(برای این که نمی خوام از دست بدمش) رو می کشم اما اول باید بدونم دلیالش چیه؟

Posted by hanifm at September 20, 2006 11:44 PM